تبليغاتX
روز از آن تو شب را به من ببخش
م.ه

م.ه

م.ه

مردم یعنی اینقدر خرند که نفهمند ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 20:55  توسط زهرا  | 

 

طبق برخی از روایات ، علی (ع) پس از تقسیم بیت المال ، محل آن را آب و جارو می زد و در آنجا نماز می خواند و پس از نماز می گفت ای بیت المال روز قیامت شهادت بده که من اموال مسلمین را به ایشان دادم و چیزی نگه نداشتم.

پ.ن:بحارالانوار:ج۲،ص ۳۸۲

+ نوشته شده در  جمعه 26 تیر1388ساعت 13:13  توسط زهرا  | 

 

زندگی کردن من مردن تدریجی بود!

من مرگ را زیسته ام با آوازی غمناک

غمناک...

و من هر شب با لالایی مرگ به خواب می روم

پ.ن:نوشته آبی از شاملو ست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 تیر1388ساعت 17:18  توسط زهرا  | 

 

گاهی فکر میکنم که چرا بعضی ها چنان سنگ بعض دگر را به سینه می زنند که نه برای نان که برای هیچ!

همیشه فکر میکنم که اگر دروغ نگویم،اگر دروغ نگویی،هرگز من ، ما نمی شویم!

پ.ن:این پست کاملا مستقل از سبز و آبی می باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت 20:15  توسط زهرا  | 

 

امروزها چقدر داغ است!

هوا هم داغ است!

راستی

صندلی داغ!

با اجرای کاردان...

پ.ن:امروز حرفای خیلی زیبایی شنیدم از سیزیف ...حرفایی که در این روزاهای داغ همچون همان بستنی خنکای وجودم شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 22:18  توسط زهرا  | 

 

برای ما چه خوابی دیده اند؟!

تعبیر شد؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 20:53  توسط زهرا  | 

 

می گن ستاره دنباله دارو هر دویست سال یکبار می شه دید اما می شه هر شب شهاب سنگ ببینی...

می گن زندگی عین هندونه هست!شیرین و آبدار یا خشک و بی مزه  که کسی ازش خبر نداره!

می گن سیب سرخ یه علامت مثبته و سیب سبز اصلا علامت نیست!

می گن و می گن و می گن ...چون خیلی چیزا نمی دونن...!

نمی دونن آدما هم یه علامتن ،حرفاشون،نگاشون،اشکها و لبخنداشون،بهونه هاشون...

یه علامت که همیشه همرات نیست ولی باهاته... خودش نیست اما هست...

نه تو آسمونه نه زیرزمین...نه ستاره هست و نه آب... نه مهتاب نه آفتاب...

نه سَمبل داره نه شبیه فروهر تخت جمشیده ، نه الماس دریای نور، نه سنگ شفابخش...نه هیپتونیزم بلده نه انرژی مثبت...نه موقع اومدنش ستاره دنباله دار دراومد نه شهاب سنگ...

خودش یه علامته...یه سمبل...یه فروهر بدون بال و پر...اما نه خیال و ساخته ذهن...

واقعیت و حقیقته...

حقیقتی که همه خاصیت های زندگی رو داره...

شیرین و تلخ...بالا و پایین...خوب و بد...تناقض و پارادوکس...

اما قابل پیش بینی ...

عین من...عین زندگی...اون سمبل زندگیه...

پ.ن:زیباترین تبریکی بود که می شد با گوش دل شنید...ممنون

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 19:3  توسط زهرا  | 

 

کاش می شد مثل عقاب آزاد بود و

 در اوج

پر غرور

شاید به قول شاملو:

"بودن یا نبودن

بحث در این نیست

وسوسه این است"

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 20:24  توسط زهرا  | 

 

دو جعبه در خیابان به هم رسیدن

این جعبه به آن جعبه گفت:اگر تو جعبه ای ، من هم جعبه ام

پس با هم برادریم!

مقواهای ما نازک است باید مواظب باشیم پاره نشویم.

پس دو جعبه دست در دست هم به خانه رفتند و  شام خوردند.

"شل سیلور استاین"

پ.ن:گاهی به همین سادگی

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 22:58  توسط زهرا  | 

 

حریق خزان بود

همه برگها آتش سرخ

همه شاخه ها شعله زرد

درختان همه دود پیچان

به تاراج باد

و برگی

که می سوخت می ریخت می مرد

و جامی سزاوار چندین هزار آفرین

که به سنگ می خورد

من از جنگل شعله ها می گذشتم

غبار غروب

به روی درختان فرو می نشست

و باد غریب

عبوس از بر شاخه ها می گذشت

و سر در پی برگ ها می گذاشت

فضا را صدای غم آلود برگی که فریاد می زد

و برگی که دشنام می داد

و برگی که پیغام گنگی به لب داشت

لبریز می کرد

و در چشم برگی که خاموش خاموش می سوخت

نگاهی که نفرین به پاییز می کرد

حریق خزان بود

من از جنگل شعله ها می گذشتم

همه هستی ام جنگلی شعله ور بود

که توفان بی رحم اندوه

به هر سو که می خواست می تاخت

می کوفت می زد

به تاراج می برد

و جانی که چون برگ

می سوخت می ریخت می مرد

و جامی سزاوار نفرین که بر سنگ می خورد

شب از جنگل شعله ها می گذشت

حریق خزان بود و تاراج باد

من آهسته در دود شب رو نهفتم

و در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتم

مسوز این چنین گرم در خود مسوز

مپیچ این چنین تلخ بر خود مپیچ

که گر دست بیداد تقدیر کور

ترا می دواند به دنبال باد

مرا می دواند یه دنبال هیچ

"فریدون مشیری"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 11:14  توسط زهرا  | 

 

آنچه تا امروز نوشته شدهُ به دست کاتبینی تحریر گردیده که مطیع امر سلاطین بوده اند و برای این می نوشتند که حقایق را دگرگون کنند.من تا امروز یک کتاب ندیده ام که در آن  حقیقت نوشته شده باشد.در کتابها یا به خدایان تملق گفتند یا به مردم یعنی به فرعون.در این دنیا تا به امروز در هیچ کتاب و نوشته حقیقت وجود نداشته است  و تصور می کنم که بعد از این هم در کتابها حقیقت وجود نخواهد داشت.ممکن است که لباس و زبان و رسوم و آداب و معتقادات مردم عوض شود ولی حماقت آنها عوض نخواهد شد و در تمام اعصار می توان بوسیله گفته ها و نوشته های دروغ و ریا و وعده های پوچ را که هرگز عملی نخواهد شد، فریفت. آیا نمی بینید که مردم چگونه در میدان ُ اطراف نقال ژنده پوش که روی خاک نشسته ولی دم از زر و گوهر می زندو به مردم وعده ی گنج می دهد می گیرند و به حرفهای او گوش می دهند .

...

هر کسی که چیزی می نویسد امیدوار است که دیگران بعد از وی ُ کتابش را بخوانند و تمجیدش کنند و نامش را فراموش ننمایند . به همین جهت ایمان خود را زیر پا می گذارد و همرنگ جماعت می شود و مهمل ترین و سخیف ترین گفته ها را که خود بدان معتقد نیست می نویسد تا اینکه دیگران او را تحسین و تمجید نمایند.

"سینوهه"

+ نوشته شده در  شنبه 1 فروردین1388ساعت 13:9  توسط زهرا  | 

 

چرا "چنگ"؟

مگر عدالت یوزپلنگ است که به حریف درمانده ی زمین خورده اش چنگ و دندان نشان می دهد؟

چرا عدالت ، مثل مخمل نرم نیست؟مثل نگاه عابر بی کینه، مثل سلام عاشق.و همیشه موجودی خشن و تندخو به نظر میاید، یا یک غول یا یگ گربه-نه با پوست گربه ایی!عدالت مثل رفاقت نیست.عدالت همیشه بر ستم تکیه می کندو در کنار ستم، زندگی.تنها زمانی که جنایتی اتفاق می افتد یا خلافی پیش می آید، عدالت فرصت خودنمایی را به چنگ می آورد.عدالت مثل پاسبان است-پاسبان گشت.تنها خلافکاران وجود پاسبان را اثبات می کنند و تازه ، خلاف از کدام دیدگاه؟

دنیای خوب دنیایی است که در آن عدالت و نگهبان وجود نداشته باشد.

پ.ن:(انسان ، جنایت و احتمال) نوشته ی نادر ابراهیمی

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 آذر1387ساعت 14:39  توسط زهرا  | 

 

ـ تولدت مبارک!

+ به این دنیا اومدن هم تبریک گفتن داره؟!

 

پ.ن:"هزینه فرصت"* یک اصلی است در اقتصاد ، که به زبان خودمانی تر می شود: بدست آوردن هر چیزی مستلزم از دست دادن چیز دیگری است. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 17:43  توسط زهرا  | 

 

و من پیمودم بیراهه های بسیار ، در بی کران ، به دور از هرگونه هیاهوی انس و جن منتهی به بیغوله ای و آنگاه که در ظلمت خویش به یکباره فرو رفتم ، در انزوای خویش کوشیدم ،ناگاه در جدالی سخت میان الهه های وجودم خود را یافتم... حیرانم!

همه ی دشت وجودم سرخ رنگ ، پیش می روم در این مرغزن و مجال درنگی نمی یابم ،همچنان مي پيمايم ساعتها و ساعتها و ساعتها... دیگر توان راه رفتن ندارم قوای اندیشیدن نیز ، مي نشينم و فريادي بلند از تمام اعماق وجودم برمي آورم:

- اين دشت را انتهايي نيست؟؟!

منتظر مي مانم اما گويي فريادم را پاسخي نيست !!!

نفرتي كه از انتظار دارم مرا بر آن مي دارد كه برخيزم ، برمي خيزم و به آسمان وجودم مي نگرم  شگفتا!!!

اينجا آسمان آبي نيست!!!

اينجا آسمان سرخ رنگ است ،شايد انعكاسي باشد از رنگ خوني كه اين دشت را فرا گرفته ،به سرعت التهابي تمام وجودم را فرا مي گيرد گويي خود را درون گدازه هاي آتشي يافته باشم . شايد انديشيدن به التيامي مرا از اين التهاب رها سازد، واي اما نه! پيش از اين قواي انديشيدن را از دست داده ام ...

مي نشينم...

بار ديگر فرياد مي كشم  از تمام اعماق وجودم اما بي صدا:

اي فرياد رس ِ فرياد خواهان...

 مرا جز تو الهي نيست...

ياري ام رسان!

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 20:19  توسط زهرا  | 

 

مثبت  مرز   منفی

مرز  مثبت   منفی

مثبت  منفی   مرز

       ...

  مثبت منفی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 0:4  توسط زهرا  |