تبليغاتX
روز از آن تو شب را به من ببخش

در سال ۱۴۳۲ در یکی از حوزه های علمی در میان طلاب جدالی در گرفت و آتش جدال سیزده روز شعله ور بود. موضوع بحث تعداد دندان های اسب بود. آثار دانشمندان گذشته را بارها ورق زده و گفته ی حکمای پیشین را نقل کرده ، اما مشکل همچنان لاینحل مانده بود. روز چهاردهم جوان تازه کاری پرده شرم و حیا را درید و چنین پیشنهاد کرد که برای حل مشکل به دهان اسبی نگاه کنند و تعداد دندانهای او را بشمرند. این پیشنهاد کفرآمیز ، حاضران را چنان برانگیخت که بر سر وی ریختند و او را گوشمالی داده و از میان خود بیرون راندند و گفتند که بی شبهه ، شیطان در قلب او حلول کرده است که برای کشف حقیقت راه های نامبارکی را ازین قبیل پیشنهاد می کند. عاقبت بعد از چند روز بحث و جدال در این مسئله ، آن حوزه علمی چنین فتوی داد که چون در کتب قدما ، برای حل این اشارتی کافی نشده است ، مشکل مزبور غیرقابل حل اعلام می شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 دی1390ساعت 23:7  توسط زهرا  | 

 

حضور سبز قبایی میان شبدرها خراش صورت احساس را مرمت کرد ...


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 دی1390ساعت 12:37  توسط زهرا  | 

 

نگاه کن :

میان گاو و چمن ذهن باد در جریان است.

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 دی1390ساعت 19:49  توسط زهرا  | 

به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم          بدان امید که آن شهسوار بازآید

                    مقیم بر سر راهش نشسته ام چون گرد            بدان هوس که بدین رهگذار بازآید

دارم امید برین اشک چو باران که دگر                 برق دولت که برفت از نظرم بازآید

                    آنکه تاج سرمن خاک کف پایش بود                    از خدا می طلبم تا بسرم بازآید

 گر  نثار  قدم  یار  گرامی  نکنم                        گوهر جان به چه کار دگرم بازآید

                    کوس نو دولتی از بام سعادت بزنم                     گر ببینم که مه نو سفرم بازآید

آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ                         همتی تا بسلامت ز درم بازآید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1390ساعت 23:6  توسط زهرا  | 

مداساز کودني اين مداد عوضي را ساخته

پاك آن اش پائين است به جاي نوك مداد

نوك اش بالاست به جاي پاك آن

بعضي آدمها چقدر احمقند!

 

"شل سیلور استاین"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 دی1390ساعت 22:21  توسط زهرا  | 

 

ازین به بعد مثل کاسبی که اوضاعش بسیار بسیار وخیم است ولی امید به بهبود دارد حرف خواهم زد
باز تصمیم گرفتم بخندم به مشکلات
اما
اینبار تصمیمم بسیار جدیست
می خواهم بسازم اما با هیچ
می دانم سخت است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 دی1390ساعت 10:23  توسط زهرا  | 

روزهای شکایت از تنهایی

روزهای آرزوی پیوستن

اکنون...

روزهای شکایت از پیوستن؟؟!!

+ نوشته شده در  جمعه 25 آذر1390ساعت 19:48  توسط زهرا  | 

 

هیچ چیز مثل رنج های بزرگ انسانی را بزرگ نمی کند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 17:24  توسط زهرا  | 

ـ با عصبانیت جواب می داد و حوصله حرف زدن و شنیدن نداشت. خیلی سرد و بی روح کنارش می نشست و نگاه سرشار از تمنایش را بی پاسخ بود. دیگر شیفته ی گرمی دستانش نبود و انجماد دستش را دوست داشت!

+ باید سکوت می کرد، دلش پر بود و دیگر لاکی هم نبود که شبها پای حرفای دلش بنشیند و تماشاگر اشکهایش باشد بی آنکه چیزی بگوید. کنارش می نشست و نگاهش سرشار از تمنا بود... یک لبخند ، یک نگاه گرم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آبان1390ساعت 21:41  توسط زهرا  | 

 

در خانه ی ما رونق اگر هست صفا نیست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1390ساعت 11:25  توسط زهرا  | 

 

اینک دریای ابرهاست ...

اگر عشق نیست

هرگز هیچ آدمیزاده را تاب سفری اینچنین نیست!

چنین گفتی

*** 

و مسجد من در جزیره ئی ست

هم ازین دریا

اما کدامین جزیره ، کدامین جزیره ، نوح من ای ناخدای من؟

***

مسجد من کجاست؟

با دستهای عاشقت

آن جا

مرا

مزاری بنا کن!

پ.ن: شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مهر1390ساعت 21:58  توسط زهرا  | 

 

باز داغونم

تصمیم گرفته بودم که به هر قیمتی شده بخندم

لبخندی بر لبانم هرچند دروغین

هرچه بود بهتر از آن چهره ی عبوس و گرفته بود

اما راست که نبود دوام نداشت 

آخر اینجور لبخندها به درد همان عروسک ها می خورد و بس!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 16:33  توسط زهرا  | 

 

می دانستم که سخت است اما محال نه!

نمی دانستم محالِ محال ناممکن نیست!

 

پ.ن: ما روزي خواهيم مرد كه نخواهيم ونتوانيم از زيباييها لذت ببريم- آندره ژيد

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مهر1390ساعت 22:9  توسط زهرا  | 

 

همين چند روز پيش، ”يوليا واسيلي اونا“ پرستار بچه هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم.

به او گفتم: بنشينيد“يوليا واسيلي اونا“! مي دانم كه دست و بالتان خالي است اما رو دربايستي داريد و آن را به زبان نمي آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي روبل به شما بدهم اين طور نيست؟

-چهل روبل.

نه من يادداشت كرد ه ام، من هميشه به پرستار بچه هايم سي روبل مي دهم. حالا به من توجه كنيد. شما دو ماه براي من كار كرديد...

-دو ماه و پنج روز.

دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرد ه ام. كه مي شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه مي دانيد يكشنبه ها مواظب ”كوليا“ نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي رفتيد. سه تعطيلي … ”يوليا واسيلي اونا“ از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين هاي لباسش بازي مي كرد ولي صدايش در نمي آمد. سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي گذاريم كنار. ”كوليا“ چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب ”وانيا“ بوديد فقط ”وانيا“ و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه ها باشيد. دوازده و هفت مي شود نوزده. تفريق كنيد. آن مرخصي ها ؛ آهان، چهل و يك روبل، درسته؟

چشم چپ ”يوليا واسيلي اونا“ قرمز و پر از اشك شده بود. چانه اش مي لرزيد. شروع كرد به سرفه كردن هاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت.و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد.فنجان قديمي تر از اين حرف ها بود، ارثيه بود، اما كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حسا ب ها رسيدگي كنيم.

موارد ديگر: بخاطر بي مبالاتي شما ”كوليا “ از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10تا كسر كنيد. همچنين بي توجهيتان باعث شد كه كلفت خانه با كفشهاي ”وانيا “ فرار كند شما مي بايست چشم هايتان را خوب باز مي كرديد. براي اين كار مواجب خوبي مي گيريد پس پنج تا ديگر كم مي كنيم.

در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد …

”يوليا واسيلي اونا“ نجواكنان گفت: من نگرفتم.

اما من يادداشت كرد ه ام.

- خيلي خوب شما، شايد …

از چهل ويك بيست وهفت تا برداريم، چهارده تا باقي مي ماند.

چشم هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق مي درخشيد. طفلك بيچاره !

- من فقط مقدار كمي گرفتم.

در حالي كه صدايش مي لرزيد ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم …

نه بيشتر!

ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، مي كنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه تا، سه تا، سه تا . . . يكي و يكي..

يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت.

به آهستگي گفت: متشكّرم!

جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.

پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟

به خاطر پول.

يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه مي گذارم؟ دارم پولت را مي خورم؟ تنها چيزي مي تواني بگويي اين است كه متشكّرم؟

- در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند.

آن ها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد.. من داشتم به شما حقه مي زدم، يك حقه ي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل مي دهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده.

ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان در نيامد؟

ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟

لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است.

در چنين دنيايي چقدر راحت مي شود زورگو بود.

پ.ن: داستان كوتاه "متشكرم"  اثر آنتوان چخوف

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 دی1389ساعت 14:52  توسط زهرا  | 

 

تا حالا شده بین بزرگترین دوراهی زندگیت گیر کنی و نتونی انتخاب کنی و خودتو بسپاری به دست سرنوشت؟!

+ نوشته شده در  جمعه 3 دی1389ساعت 21:34  توسط زهرا  |